اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1406
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و از اين نكوتر هست ، كه چون خويشتن را بيند از همه علايق بريده و اقبال به حق آورده ، عيش بر او خوش گردد كه اگر مرا دوست نداشتىاى از همه عالم نبريدىاى و به خود مشغول نگردانيدى . در اين ميدان مىچرد ، فهو العيش ، گردد . و با اين همه او را يقين نگردد كه حق او را محب است يا نه ، و اين چه دارند مكر است يا حقيقت . از بيم اين سخن او را عيش نماند . فلا عيش له ، اين باشد . باز گفت : « و محبة العبد لله تعظيم يدخل الاسرار فلا يستجيز تعظيم سواه و محبة الله للعبد هو ان يبليه به فلا يصلح لغيره » . گفت : محبت بنده خدا را تعظيمى باشد كه به سر او درآيد كه جز او را تعظيم روا ندارد . و اين ، و الله اعلم ، از آن معنا است كه صفت محب [ 126 ب ] نباشد مگر ذل ، و صفت محبوب نباشد مگر عز . و چون محب صفت عز جويد از محبت برى گردد ، لكن محبوب ذل خويش روا ندارد محبان را از محبت خويش فارغ گرداند . پس محبتى كه بر كسى بود كه بر آنكس ذل روا است عز هم صفت او گردد به حكم محبت محبان او را . چون حق را صفت ذل روا نيست ، و او را عز صفتى است لا يزول ، روا نباشد كه محبان او را جز ذل صفت باشد . پس چون بنده را محبت خدا درست گردد دو چيز پيش ايستد : نظارهء عز حق ؛ و عز تعظيم واجب كند ؛ نظارهء تعظيم حكم محبت به هر دو معنى به حق نظارهء تعظيم كند . هرچند عز و تعظيم حق بيش بيند ، ذل خويش بيش بيند . فلا يزال يزداد فى نفسه ذلا لما يرى من تعظيم الحق فى سره . و چون صفت اين گردد ، هر ساعتى عزيز گردد . فان من قابل الحق بالعز ذل و من قابل الحق بالذل عز . و دليل اين سخن آن است كه عزيزتر هر دو كون مصطفى بود صلوات الله عليه . و در مناجات خويش چنين مىگويد كه : أحيني مسكينا و امتنى مسكينا و احشرنى فى زمرة المساكين . و اگر به چيزى تقرب كردن به حق بهتر از آن بودى كه به ذل ؛ او عليه السلام به ذل و مسكنت تقرب نكردى . چون ذل خويش به عز پيش برد به عز حق عزيز گردد ؛ و چون به عز حق عزيز گشت ، عزيزترين اهل كون گردد . اين عين ذل او عز